آرامش

حقیقت، اصیل ترین ،جاودانه ترین و زیباترین راز هستی و نیاز آدمی است.
  • خانه 
  • تماس  
  • ورود 

رمان

17 خرداد 1400 توسط آرامش
فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت پانزدهم وصیت . داشتم موادها رو تقسیم می کردم که یکی از بچه ها اومد و با خنده عجیبی صدام کرد … هی استنلی، یه خانم دم در باهات کار داره … . یه خانم؟ کی هست؟ … . هیچی مرد … و با خنده های خاصی ادامه داد …… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان

17 خرداد 1400 توسط آرامش
فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت چهاردهم ⏪ در برابر گذشته . با مشت زدم توی صورتش … . آره. هم زبر و زرنگ تر شدم، هم قد کشیدم … هم چیزهایی رو تجربه کردم که فکرش رو هم نمی کردم … توی این مدت شماها کدوم گوری بودید؟ … . . خم شدم از روی زمین،… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان

17 خرداد 1400 توسط آرامش
فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت سیزدهم خداحافظ حنیف . سریع تی شرت رو برداشتم و خداحافظی کردم … قطعا اون دلش می خواست با همسرش تنها صحبت کنه … . از اونجا که اومدم بیرون، از شدت خوشحالی مثل بچه ها بالا و پایین می پریدم و به اون تی شرت… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان

17 خرداد 1400 توسط آرامش
فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت دوازدهم ❓ چطور تشکر کنم؟ . اون روز من و حنیف رو با هم صدا کردن … ملاقاتی داشتیم … ملاقاتی داشتن حنیف چیز جدیدی نبود … اما من؟ … من کسی رو نداشتم که بیاد ملاقاتم … در واقع توی 8 سال گذشته هم کسی برای… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان

17 خرداد 1400 توسط آرامش
فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت یازدهم ✍ من و حنیف . صبح که بیدار شدم سرم درد می کرد و گیج بود … حنیف با خوشحالی گفت: دیشب حالت بد نشد … از خوشحالیش تعجب کردم … به خاطر خوابیدن من خوشحال بود … ناخودآگاه گفتم: احمق، مگه تو هر شب تا صبح… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان

17 خرداد 1400 توسط آرامش
فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت دهم ? کابوس های شبانه . بعد از چند روز توی بیمارستان به هوش اومدم … دستبند به دست، زنجیر شده به تخت … هر چند بدون اون هم نمی تونستم حرکت کنم … چشم هام اونقدر باد کرده بود که جایی رو درست نمی دیدم … تمام… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان

17 خرداد 1400 توسط آرامش
فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت نهم ⏪ تصویر مات. ساکت بود … نه اون با من حرف می زد، نه من با اون … ولی ازش متنفر بودم … فکر کنم خودشم از توی رفتارم اینو فهمیده بود … یه کم هم می ترسیدم … بیشتر از همه وقتی می ایستاد به نماز، حالم ازش… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان.... فرار از جهنم

17 خرداد 1400 توسط آرامش
? قسمت هشتم ? هم سلولی عرب توی زندان اعتیادم به مواد رو ترک کردم … دیگه جزء هیچ باندی نبودم و از همه جدا افتاده بودم … تنها … وسط آدم هایی که صفت وحشی هم برای بعضی شون کم بود … . هر روزم سخت تر از قبل … کتک زدن و له کردن من، تفریح بعضی هاشون شده بود …… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان ....فرار از جهنم 

17 خرداد 1400 توسط آرامش
? قسمت هفتم ? زندان بزرگسالان هر شب که چشم هام رو می بستم با کوچک ترین صدایی از خواب می پریدم … چشمم که گرم می شد تصویر جنازه ها و مجروح ها میومد جلوی چشم هام … جیغ مردم عادی و اینکه با دیدن ماها فرار می کردن … کم کم خاطرات گذشته و تصویر آدلر و ناتالی… بیشتر »
 نظر دهید »

 آیا میدانید فقیر واقعی کیست؟

17 خرداد 1400 توسط آرامش
روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم از اصحاب خود پرسید: فقیر کیست؟ اصحاب پاسخ دادند: فقیر کسی است که پول نداشته و دستش از مال دنیا تهی باشد. حضرت فرمود: آنکه شما می گویید فقیر واقعی نیست، فقیر واقعی کسی است که روز قیامت وارد محشر شود در حالی که… بیشتر »
 نظر دهید »

 کودک هفتاد ساله! 

17 خرداد 1400 توسط آرامش
? ? ? ? ? ? حضرت آیت الله جوادی آملی: ? زمان و عمر هر کسی از حیطه نفس او بیرون نیست و عمر حقیقی انسان را نباید با دفعات گردش زمین به دور خورشید محاسبه کرد. این عمر بیرونی برای ثبت در شناسنامه به کار می آید. عمر مفیدی که خدا به آن سوگند یاد می کند:… بیشتر »
 نظر دهید »

 نماز خوندن خجالت داره؟! 

17 خرداد 1400 توسط آرامش
✍️استاد قرائتی: برخی (نماز اول وقت را ترک می‌کنند چون) نگرانند که مشتری خود را از دست داده و درآمد و رزقشان کم می‌‌شود؛ بعضی نگرانند که مبادا دوستان خود را از دست بدهند؛ بعضی (دعوت به نماز نمی‌کنند چون) نگرانند که به سخنان و حرفشان بی‌اعتنایی شود. جای… بیشتر »
 نظر دهید »

رمان فرار از جهنم قسمت۶

17 خرداد 1400 توسط آرامش
? رمان فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت ششم ? این تازه اولش بود یه سال دیگه هم همین طور گذشت … کم کم صدای بچه ها در اومد … اونها هم می خواستن مثل کین برن سراغ دزدی مسلحانه، یه عده هم می خواستن برن سراغ پخش مواد … از دزدی های پایین شهر… بیشتر »
 نظر دهید »

 رمان فرار از جهنـــــم قسمت۵

17 خرداد 1400 توسط آرامش
? رمان فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت پنجم ☄ زندگی در خیابان شب رفتم خونه … یه سری از وسایلم رو برداشتم و زدم بیرون .. شب ها زیر پل یا گوشه خیابون می خوابیدم … دیگه نمی تونستم سر کار پاره وقتم برم … می ترسیدم فرارم رو از پرورشگاه به… بیشتر »
 نظر دهید »

 رمان فرار از جهنم قسمت ۴

17 خرداد 1400 توسط آرامش
? رمان فرار از جهنــــــــــــ?ـــــــــــــــــم ? قسمت چهارم ? خشونت از نوع درجه B تمام وجودم آتش گرفته بود … برگشتم خونه … دیدم مادرم، تازه گیج و خمار داشت از جاش بلند می شد … اصلا نفهمیده بود بچه هاش از خونه رفتن بیرون … اصلا نفهمیده بود بچه های… بیشتر »
 نظر دهید »
خرداد 1400
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        

رتبه

  • رتبه کشوری دیروز: 16
  • رتبه مدرسه دیروز: 2
  • رتبه کشوری 5 روز گذشته: 31
  • رتبه مدرسه 5 روز گذشته: 1
  • رتبه 90 روز گذشته: 73
  • رتبه مدرسه 90 روز گذشته: 1

جستجو

کاربران آنلاین

  • یا علی بن الحسین الاصغر(ع)

آمار

  • امروز: 2540
  • دیروز: 9195
  • 7 روز قبل: 76322
  • 1 ماه قبل: 139810
  • کل بازدیدها: 2431898

آرامش

http://www.ashoora.biz/mazhabi-projects/sore/sore_H_F/H10.png

  • zeynab
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس